آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه سن داره

آراد قلب مامانی

تشكر از دوستام

سلام دوستاي وبلاگي خوب و همه ي خاله ها و خاله زاده هاي اراد . مرسي از اينكه به ما سر ميزنيد و ابراز نظر داريد واقعا ممنونيم. دوستون داريم ي عالمه                 ...
22 خرداد 1390

مريضي اراد

سلام پسر سوسول من . با ي باد كوچولو و يكم سردي فوري مريض ميشي و من رو به دردسر ميندازي. بعد از 2 هفته مريضي و تب و سرفه بالاخره حالت خوب شد 2 بار بردمت دكتر و يك سري چكاب كامل هم شدي كه بحمدلله طوريت نبود و سالم بودي فقط ميخواستي ما يكم تنمون بلرزه باشه  واسه همين دنيا اومدي ديگه  راستي در مورد اشتهات اقاي دكتر ي شربت داد كه يكبار بهت دادم حالا نميدونم دليلش شربته بود يا مساعد شدن حالت خوب براي من مهم اينه كه الان سر و مور و گنده اي  و دماغت چاقه چاقه. از وقتي كه مريضيت خوب شده يكم تحول رفتاري پيدا كردي و احساس ميكنم بزرگتر و حرف شنو تر شدي همه چي و تقليد ميكني  عبارت هاي ياد گرفته رو به ...
22 خرداد 1390

وقایع جدید

سلام میگی مامان اب تلخ دادی بازم؟؟؟!!!! قربون حرفای شیرینت برم پسری خوشگل و خوبم. چند روز پیش احساس کردم تب داری. بللللللله. حدسم درست بود یکم تب داشتی فوری شیاف زدم برات یکم بیتابی میکردی و بیقرار بودی.  تازگیهام اصلا حرفام رو گوش نمیدی. خیلی دلم مشکنه  امااااااااااااااا   تو خموشگل منی و مامان ناراحت نمیشه.امیدوارم که بزرگ شدی حرفام و گوش بدی الان نی نی هستی دیگه.  بردمت دکتر کلی تو مطب گریه کردی دکترم که عاشقته. خیلی دوست داره  کلی زل زد تو قیافت و کلی به حرفات خندید. با کلی شیره مالون کردن شربتات  رو میخورونم اخ الهی که همه درد و بلات بخوره به جون مامان اما تو ی تب کوچو...
22 خرداد 1390

مطلب فراموش شده

گل ناز مامان به دلیل فراموشی گرفتن مامی و مریضی و کلافگی شما ماهگردتون رو فراموش کردم پسر گلم داری کم کمک بزرگ میشی . ٢ سال و ٣ ماهت شد مبارکه گلم                                                      ...
11 خرداد 1390

تشبيه حيواني

چند روز پيشا  بابايي اراد داشت ميوه ميخورد  به اراد هم گفت بيا پسرم شمام بخور .اراد ديد باباش با چه ولعي داره ميخوره به باباش گفت : بابا داو شدي؟!! بابايي يكه خورد از حرف اراد و كمي هم ناراحت از تشابه اراد خان   پريروز هم به حاجي باباش گفت ازگيل ميخوام .حاجي بابا فورا لباس پوشيد و امر اقا پسر رو اطاعت كرد و رفت بالاي درخت تا براش ميوه بكنه  همون لحظه به بابام گفت: حاجي بابا ميمون شدي رفتي بالا ؟!!! دمت كو؟؟!! ما هم كلي خنديديم البته از  حاجي بابا و بابا وحيد عذر ميخوام به خاطر نوشتن اين موارد اخه ميترسم يادم بره بعدها ...
6 خرداد 1390
1